پزشک شدم؛ اما خوشحال نه
چرا رضایت از زندگی را به عنوان حوزه تخصصی خودم انتخاب کردم؟
سالها فکر میکردم پزشک شدن، پایان تمام غمهای من است.
باور داشتم اگر فقط از سد کنکور بگذرم، روپوش سفید را بپوشم و پشت میز مطب بنشینم، دیگر چیزی برای ناراضی بودن از زندگی باقی نمیماند.
بارها این صحنه را در ذهنم زندگی کرده بودم.
پشت میز مطب نشستهام. بیمارها یکییکی وارد میشوند. آنها را ویزیت میکنم، با آدمها حرف میزنم و هر شب با این احساس به خانه برمیگردم که بالاخره به همان زندگیای رسیدهام که همیشه آرزویش را داشتم.
در ذهن من، خوشبختی دقیقاً همانجا بود.
سالهای قبل از کنکور، مدام این جمله را با خودم تکرار میکردم:
«مرضیه، فقط کافی است پزشکی قبول شوی… بعد از آن، معجزهی خوشبختی اتفاق میافتد.»
این تصور بیدلیل نبود.
من با دیدن مادرم بزرگ شده بودم؛ پزشکی که عاشق طبابت بود، از ویزیت کردن بیماران لذت میبرد و همیشه میگفت:
«اگر بارها به گذشته برگردم، باز هم طبابت را انتخاب میکنم.»
برای من، پزشک شدن فقط یک شغل نبود؛ وعدهی خوشبختی بود.
اما…
این اتفاق برای من نیفتاد.
ورودم به دانشگاه، یکی از شیرینترین تجربههای زندگیام بود.
همهچیز رنگ تازگی داشت؛ محیطی جدید، دوستانی جدید و رؤیایی که بالاخره به واقعیت تبدیل شده بود.
با خودم میگفتم:
«حالا دیگر خوشبخت شدهام.»
ترمهای اول همین حس را داشتم.
همهچیز خوب پیش میرفت.
اما کمکم، با تغییر فضای درسها از کلاس به بیمارستان، احساس کردم چیزی درونم تغییر کرده است.
آن زمان هنوز نمیتوانستم اسمش را بگذارم.
فقط میدانستم آن اشتیاق اولیه، آرامآرام دارد کمرنگ میشود.
البته آنقدر جدی نبود که بخواهم دنبال دلیلش بگردم.
راستش را بخواهید، در دوران کارآموزی با آن همه شیفت، حتی فرصت فکر کردن به حالم را هم نداشتم.
فقط یک جمله را بارها با خودم تکرار میکردم:
«مرضیه، فقط دوام بیاور. کافی است فارغالتحصیل شوی؛ بعد از آن، همهچیز درست میشود.»
همین باور باعث شد ادامه بدهم.
حتی در روزهای سخت کرونا.
حتی وقتی خسته بودم.
حتی وقتی دیگر انگیزهی روزهای اول را نداشتم.
ادامه دادم.
چون مطمئن بودم خوشبختی، کمی جلوتر منتظر من است.
تا بالاخره فارغالتحصیل شدم.
و منتظر بودم همای سعادت روی شانههایم بنشیند.
اما همهچیز برعکس شد.
نهتنها همای سعادت نیامد، بلکه همان فاختهی سعادت هم پر کشید.
با شروع طرح، هر روز بیشتر احساس میکردم چیزی در زندگی من سر جای خودش نیست.
تا جایی که بالاخره یک روز، روبهروی خودم ایستادم و پذیرفتم:
«حال من واقعاً خوب نیست.»
وقتی به رؤیا رسیدم…
با شروع طرح، شرایط هر روز برایم سختتر میشد.
احساس میکردم چیزی درست نیست؛ اما نمیتوانستم دقیقاً بگویم چه چیزی.
فقط میدانستم آن خوشبختیای که سالها منتظرش بودم، از راه نرسیده است.
هر روز با خودم میگفتم:
«مگر قرار نبود وقتی پزشک شدم، حالم خوب باشد؟»
اما جواب این سؤال را نمیدانستم.
سالها بود که روی خودم کار میکردم.
به جلسات تراپی میرفتم، در دورههای توسعه فردی شرکت میکردم، کتاب میخواندم و هر کاری را که فکر میکردم به رشد فردی کمک میکند، انجام میدادم.
برای همین، نمیتوانستم بپذیرم که فقط «حالم بد است».
میخواستم بدانم چرا.
همین شد که جستوجوی من شروع شد.
مدام از خودم میپرسیدم:
«مشکل من چیست؟»
چرا حالا که به همهی چیزهایی رسیده بودم که سالها برایشان تلاش کرده بودم، هنوز احساس رضایت نداشتم؟
کمکم شروع کردم به مقایسه کردن خودم با آدمهای اطرافم.
با مادرم.
با پدرم.
با همکارانم.
با پزشکانی که میشناختم.
از خودم میپرسیدم:
«چرا حال آنها خوب است، اما حال من نه؟»
هرچه بیشتر جستوجو میکردم، بیشتر به این نتیجه میرسیدم که شاید مشکل از خود من است.
شاید آدم کمتحملی هستم.
شاید تابآوری کافی ندارم.
شاید باید بیشتر روی خودم کار کنم.
پس تمام انرژیام را صرف افزایش تابآوری کردم.
کتاب خواندم.
تمرین کردم.
روی خودم کار کردم.
اما…
هیچ اتفاقی نیفتاد.
نهتنها حالم بهتر نشد، بلکه احساس میکردم هر روز بیشتر از خودم فاصله میگیرم.
با وجود همهی اینها، دست از جستوجو برنداشتم.
جلسات کوچینگ را ادامه دادم.
تراپی را ادامه دادم.
مطالعه را ادامه دادم.
چون هنوز همان سؤال، هر روز در ذهنم تکرار میشد:
«مشکل من چیست؟»
سالها طول کشید تا بالاخره جوابش را پیدا کردم.
امروز، وقتی به آن روزها نگاه میکنم، میتوانم با اطمینان بگویم که مشکل من نه تنبلی بود، نه کمتحملی، نه ضعف شخصیت و نه کمبود تلاش.
مشکل من چیز دیگری بود.
من…
از زندگیام رضایت نداشتم.
این جمله شاید ساده به نظر برسد، اما پیدا کردنش برای من سالها زمان برد.
از بیرون، همهچیز خوب به نظر میرسید.
مدرک داشتم.
شغل داشتم.
مسیر شغلی مشخصی پیش رویم بود.
اما در مسیری قرار گرفته بودم که با شخصیت، ارزشها و رسالت واقعی من همخوانی نداشت.
و همین ناهماهنگی، آرامآرام خودش را به شکل نارضایتی نشان میداد.
سالها خودم را متهم میکردم.
در حالی که حقیقت، خیلی سادهتر بود.
من نه تنبل بودم.
نه بیانگیزه.
نه کمتحمل.
من فقط…
در جای اشتباهی ایستاده بودم.
جایی که همهچیز برایم روشن شد
بعد از مدتها جستوجو، کمکم خودم را بهتر شناختم.
فهمیدم من از آن آدمهایی هستم که از ارتباطهای عمیق با انسانها انرژی میگیرند.
من عاشق شنیدن آدمها هستم.
عاشق فهمیدن دنیای درونیشان.
عاشق این که بتوانم به آنها کمک کنم زندگی بهتری را تجربه کنند.
برای من، روان انسانها همیشه به اندازهی جسمشان اهمیت داشته است.
اما سالها در جایگاهی قرار گرفته بودم که تمام تمرکزم باید روی جسم انسانها میبود.
رسالت من این بود که بیماری را تشخیص بدهم.
درمانش کنم.
و کمک کنم زنده بماند.
این کار ارزشمند بود.
اما برای من کافی نبود.
چون هر روز بیشتر احساس میکردم چیزی در وجودم، مرا به سمت دیگری صدا میزند.
امروز که به آن روزها نگاه میکنم، میفهمم مسئله این نبود که پزشکی شغل بدی است.
اتفاقاً هنوز هم برای این حرفه احترام عمیقی قائلم.
مسئله این بود که من در جایگاهی قرار گرفته بودم که با شخصیت و رسالتم همخوانی نداشت.
سالها طول کشید تا این تفاوت را بفهمم.
و وقتی فهمیدم، انگار قطعهی گمشدهی پازل زندگیام را پیدا کرده بودم.
آن روز فهمیدم رسالت من فقط کمک کردن به انسانها برای زنده ماندن نیست.
رسالت من این است که به آنها کمک کنم زندگی کنند.
کمک کنم صبحها با اشتیاق از خواب بیدار شوند.
از موفقیتهایشان لذت ببرند.
در روابطشان احساس امنیت و آرامش داشته باشند.
و از زندگیای که ساختهاند، رضایت بیشتری را تجربه کنند.
همین کشف، مسیر زندگی من را تغییر داد.
سالها بعد، وقتی تصمیم گرفتم به عنوان کوچ و مدرس توسعه فردی، حوزهی تخصصی خودم را انتخاب کنم، دیگر تردیدی نداشتم.
من رضایت از زندگی را انتخاب کردم.
نه فقط چون سالها دربارهی آن مطالعه کرده بودم.
نه فقط چون تحقیق کرده بودم.
بلکه چون خودم سالها به دنبال آن گشته بودم.
من درد نداشتن رضایت از زندگی را زندگی کرده بودم.
به همین دلیل، امروز میتوانم آدمهایی را که از بیرون موفق به نظر میرسند اما در درون احساس رضایت ندارند، عمیقاً درک کنم.
چون روزی خودم یکی از آنها بودم.
درسهایم خوب بود.
روابط اجتماعی خوبی داشتم.
به عنوان دانشجویی مسئولیتپذیر شناخته میشدم.
از بیرون، همهچیز طبیعی به نظر میرسید.
اما حقیقت این بود که مهمترین چیزی که دنبالش بودم، هنوز در زندگیام وجود نداشت.
رضایت از زندگی.
و شاید به همین دلیل است که امروز، اگر کسی از من بپرسد چرا «رضایت از زندگی» را به عنوان حوزهی تخصصی خودم انتخاب کردهام، پاسخ من فقط یک انتخاب شغلی نیست.
این، داستان مسیری است که خودم طی کردهام.
داستان سالهایی که فهمیدم موفق بودن، همیشه به معنای راضی بودن از زندگی نیست.
و داستان روزی که تصمیم گرفتم رسالتم فقط کمک به زنده ماندن آدمها نباشد…
بلکه کمک کنم آنها زندگی کنند.